تبليغاتX
type="application/rss+xml" title="اسپینوزا espinoza " href="rss.aspx" /> اسپینوزا espinoza
بیر سوت امن اوشاق
        انتقاد از خود    

             هرچند تنها یک نگاه از برون میتواند انتقادات واقعی بریک مجموعه وارد آرد اما بگذار تا من هم درباب رذایل فضیلت نمای شهرمان کلمه ای بگویم .به خود نگیر چون تو خارج از این دایره ای ان شا الله !

              در شهر ما که مدینه ی فاضله اش خوانیم دوچرخه سواری عیبی است بزرگ و گناهی است نابخشودنی که نخبگان ما نیز آن را در شان خود نمی دانند. 

             در شهر  صلح دوست مودب پرور ما !(نه ادیب پرور)ادای کلمات با لهجه ی فارسی دلیل بر  ادب است و استعمال همان کلمه با لحن بی تکلف دوران کودکی  و به طریق اولی کاربرد مترادف  آن عبارت در زبان مادری(حتی اگر مهجور نباشد)نشانگر عقب ماندگی  و حتی بی نزاکتی گوینده ست.

            روابط سطحی و بی اطلاعی(بخوانید بی تفاوتی) از حال و روز دوستان (و این اواخر اقوام حتی درجه یک و دو ) نشانگر فرهنگ بالا  و شخصیت فوق العاده ی شماست .

             در این مدینه ی فاضله  یک اورمیه ای اصیل اگر در اتوبوس نشسته یا ایستاده  است چنانچه خانمی از انتهای اتوبوس بعلت کمرویی نتواند با صدای بلند به راننده بفهماند که :"میخوام پیاده شم"  همشهری اصیل ما  به روی خود نخواهد  آورد که صدای خانم را شنیده است .چون آنوقت مجبور خواهد شد کمی صدایش را بلند کند و از راننده بخواهد که نگهدارد تا آن خانم پیاده شود واین بلند کردن صدا دور از نزاکت خاص اورموی است!

              در شهر  لیبرال ماب فضیلت نشان ما به اندازه  نصف تهران نمایشگاه اتومبیل هست .چرا که داشتن ماشین شیک و شکیل از لوازم تمدن و تشخص در شهر ماست و تعویض های مکرر مدل و نوع اتومبیل نه فقط  اشارتی به تنوع طلبی که کنایتی از دم غنیمت دانی و فیلسوف منشی  عامیانه ی ماست.

اگر من در اشتباهم تصحیحش کنید و مرا از ضلال مبین نجات دهید.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/11/11ساعت 10:4  توسط محمود آرش  | 

          باروخ بندیکت اسپـینوزا (Baruch Benedict Spinoza) در 24 نوامبر 1632 میلادی در کشور هلند و در شهر آمستردام در یک خانواده سرشناس یهودی مارونی سفارادی‌ (اسپانیایی ـ پرتغالی) به دنیا آمد. والدینش وی را باروخ (یعنی فرخ) نام نهادند. اما او پس از رانده شدن از جامعه یهود نامش را به بندیکت که مرادف لاتینی باروخ عبری است تغییر داد و پس از آن در نوشته‌ها و نامه‌ها‌یش همواره از خود با نام بندیکت نام برد.

توضیحات این مطلب را از سایت حیات اندیشه اقتباس  کردم .و صد البته استفاده از مطالب یک سایت دیگر به معنای تایید تمامیت آن سایت محترم نمیباشد!!!با تشکر از مسئولین وزین سایت حیات اندیشه.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/11/09ساعت 10:35  توسط محمود آرش  | 

 دوست دارم کوچکترین فرد یک  گروه بزرگ(بزرگ از نظر کیفی  منظورمه نه کمی) باشم تا بزرگتریـن یک جمع حقیر.

 برای همین اگر سراغ من اومدی خواهی دید که خیلی بی شیله پیله تر از آن هستم که فکرشو میکردی .البته فکر نکن که خیلی احساساتی هستم .برعکس .....بستگی داره گل من

 من دوست دارم هر گل خوش بویی را ببویم.

باز دچار سو تفاهم شدی!!!!!!

اول ببین گل هستی یا نه

بعد ببین گل خوش بویی هستی یا نه

اگه اینجوریه

خودتو نگیری که خلاف عقاید خودته این کار

ساده باشیم . در غیر اینصورت

 معنیش اینه که چیزایی که خوندی و فکر میکنی درک کردی و همفکرشی  اعتقاد نداری بهش

اگه من و تو نتونیم صمیمی بشیم معنیش اینه که یه جای کار حسابی میلنگه.

حالا مطالب قبلی منو بخون ببین نظری داری لطف کن بنویس برام

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/11/08ساعت 10:36  توسط محمود آرش  | 

برایتان داستانی خواهم گفت که برای یک ذهن آزاد همانقدر سهمگین است که واقعه ی نینوا برای یک ذهن شیعی: 

  کار تاژ

بسیاری را رای  بر این است که دهشتناکترین حادثه در تاریخ  آن است که در حدود سال ۷۰۰ میلادی (۶۱ هجری ) روی داده  است. بر آنم که آنچه میخواهم بگویم و مشروح آن را ۶ سال قبل در تاریخ تمدن دورانت خوانده ام(جستجو در اینتر نت هم مطالبی احتمالا به دست دهد) بسی هولناکتر است.

منتظر باش دوست عزیز .

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/11/07ساعت 19:22  توسط محمود آرش  | 

کسی گفته  که خدا چون تنها بود و کسی نمیشناختش و دوست داشت شناخته شود  دست در کار خلقت شد.

با این مقدمه من چرا وبلاگ درست کردم؟ آیا میخواستم خودم را بشناسانم؟

خوب میدانم که در کجای هستی واقع شده ام .

آیا بقول جبران :برای گفتن سخنی  آمده ام؟

نه هنوز خیلی زود ه.حرفی که تو ندانی ندارم که بگویم

پس چی ؟

نیازمندم .همین

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/11/04ساعت 13:10  توسط محمود آرش  |